تبليغاتX
من و تنهایی ...

چه پنج شنبه دلگیری

چه حال و هوای غریبی

حس می کنم

غریب ترین مرد این شهرم

آه غربت چه درد سنگینی است !

امروز برای اولین بار نالیدم :

اصلا ریاضی به چه دردی می خورد ؟

و از هندسه بدم آمد

امروز آرزو کردم کاش

هرگز مفهوم خطوط موازی را نمی فهمیدم !

حتی خطوط موازی اتاقم هم مرا اذیت می کند !

اصلا همه ما انسان ها مقصریم

انگار

قرار است هیچ چیز

هیچ وقت

به رسیدن نرسد !

نمی دانم چرا جاده هایمان را موازی آسمان می سازیم ؟

مگر نه که مقصود رسیدن به خداست ؟

و دوستم ( م . ن )

چه غریبانه سخن می گوید :

- چقدر این هوا را دوست دارم !!!!

همیشه فکر می کردم

من دو ضلع مثلث قائم الزوایه ای هستم

که وترش تنهایی است

اما هیچ وقت نفهمیده بودم که

من فقط یک خطم

موازی خطی فوق العاده زیبا و دوست داشتنی

آری ... دوست داشتنی .

و کاش هرگز نمی فهمیدم !

کاش ریاضی نبود !

کاش قانون خطوط موازی هیچ وقت اثبات نمی شد !

اصلا

فاصله دو خط موازی که زیاد نیست

پس چرا هیچ وقت به هم نمی رسند ؟

چرا هیچ ریاضی دانی به این معما فکر نمی کند ؟

چرا فکر نمی کنند که شاید جنس این خطوط از دل باشد ؟

چرا ؟

- خدایا ... خدای من ...

مگر می شود دوخط موازی نشکنن و به هم برسن ؟

خدا ! نمی شود فقط یک بار

یک بار این قانون لعنتی نقض شود ؟

+ حرف دل میلاد

[ پنجشنبه 21 اردیبهشت1391 ] [ 17:31 ] [ میلاد ] [ ]

انگار

این روز ها تنهاترم

خسته ترم

دلگیرترم

در خانه کوچک دلم امشب

قاب عکسی خالی

به من دهان کجی می کند

و آینه - فاتحانه -

رخ زردم را به تماشا نشسته است

و یک شمع !

شمعی که چه غریبانه می سوزد و

زیر بار سنگین تاریکی ، آب می شود

اما من همچنان به پنجره می نگرم !

- آسمان ، تو از چه دلگیری ؟

- هیس ... گوش کن ... صدای ظلمت باد را نمی شنوی ؟

و دل من هم تنگ تر می شود

زبان واژه هایم بند آمده

و ... سکوت ...

آری ، من به تنهایی خود معتادم !

+ حرف دل میلاد

[ پنجشنبه 24 فروردین1391 ] [ 17:54 ] [ میلاد ] [ ]
[ سه شنبه 1 فروردین1391 ] [ 9:1 ] [ میلاد ] [ ]


دل تکانی می کنم 

به صورت خسته ام آبی خواهم زد

غبار از قامت تنهاییم خواهم زدود

شاخ و برگ آرزوهایم را جلایی می بخشم

از شور و اشتیاق شعری خواهم سرود

نوروز فرا رسیده

و من پلک چشمم می پرد

انگار

کسی خواهد آمد

از میان هیاهوی حجم سخت روزگار

به مهمانی دل من

این حس غریب را با که بگویم ؟

حسی سرشار از انتظار

خوشبختی در نگاه من می خندد

بهارم می رسد از راه به همراه بهار !

+ حرف دل میلاد

[ چهارشنبه 24 اسفند1390 ] [ 15:27 ] [ میلاد ] [ ]

از همان روز اول که خودکارم

روی اسم زیبای تو ثابت ایستاد

از اواسط ماه دی که

نگاه سردم به چشمان سیاه تو افتاد

پشت دیوار بلند غربت

حس بودن تو

همین نزدیکی ها - چند خیابانی آن طرف تر -

تنهاییم را به قرنطینه فرستاد !

دیگر فهمیده ام که

این حس موقتی نیست

حال دگرگون این روز های من

از فشار درس و روزگار و خستگی نیست !

من به تو محتاجم اما

همه مشکل من اینجا

چیزی غیر از این ترس لعنتی نیست !

حالا که بر سر دو راهی جهنم و بهشتم

می ترسم که تو

غلط بگیری از دیکته هایی که نوشتم !

+ حرف دل میلاد

[ جمعه 12 اسفند1390 ] [ 16:56 ] [ میلاد ] [ ]

در آینه چشم هایم

هر روز نگاه سردی می نشیند

نگاهی که زمستانش

انگار هیچ گاه بهار نمی شود

انگار

هزار روز دارد

هزار راز

هزار سوز دارد

سردی نگاه او

یخ غرورم را آب می کند

خستگی آن دو چشم یخ زده

اژدهای سرکش تنهاییم را رام کند

حالا خوب می دانم که

سلاح سرد او بر قلب من اثر کرده

خوب می دانم که

در این شب های برفی بهمن ماه

گلی در باغچه زندگی من روییده ...

گل یخ ...

+ حرف دل میلاد

[ شنبه 29 بهمن1390 ] [ 9:40 ] [ میلاد ] [ ]

 

از شاخه نگاهت افتادم و حالا

فصل فصل سالم پاییز شد

سهم من از عشق

هزار خاطره و یک خیال غم انگیز شد

تو رفتی

مثل تمام لحظه های بعد از تو

مثل یک سراب

تو رفتی و قوره عشق ما نرسیده مویز شد

اما من ماندم

مثل تمام اشک های بعد از تو

مثل هجوم نگاه های سنگین رهگذاران بر برگ زرد نگاهم

من ماندم به قیمت غرورم که خرد و ریز ریز شد

ماندم در مصر نگاهی که رقیبی در آن یک شبه عزیز شد

و خواهم ماند

خواهم ماند در کنار تنهاییم

جایی میان هیاهوی سکوتم

می مانم و به خستگیم تکیه می کنم

می مانم و به این می اندیشم که

چرا شیرین قصه من عاشق خسرو پرویز شد ؟

آری خواهم ماند ، کجا بهتر از اینجا ؟

 + حرف دل میلاد

[ یکشنبه 23 بهمن1390 ] [ 12:2 ] [ میلاد ] [ ]

 

باران می بارد

به آسمان نگاه می کنم

غروب از راه رسیده

بی اختیار پنجره را در آغوش می کشم

تمام کوچه پر شده از قطره های نگاه من

اما انگار امروز هم خبری نیست

مثل دیروز ، مثل روزای قبلش

انگار هیچ نگاهی منتظر من نیست

دلم برایت تنگ تر می شود

من بغض کرده ام و آسمان همچنان می گرید

مادرم از حیاط صدایم می زند :

« بیا ببین چه بارونی میاد !»

اما من هنوز هم اسیر سکوتم

نمی دانم چرا دیگر تجربه باران برایم هیجان انگیز نیست

یعنی دیگر هیچ جیزی برایم هیجان انگیز نیست

از وقتی رفتی بی تفاوت شدم

از وقتی رفتی ...

راستی چرا رفتی ؟

بی رحم

تو همه دنیای من بودی

آن وقت در یک روز بارانی

با یک لبخند سرد 

دستی تکان دادی و رفتی

حالا چتر سیاه تنهایی

لذت تجربه باران را از من گرفته !

------------------

+ حرف دل میلاد


 

 

[ یکشنبه 16 بهمن1390 ] [ 14:7 ] [ میلاد ] [ ]


هنوز

باران می بارد

هنوز

کنار این پنجره ایستاده ام

در این غروب خاموش

اتاق تنهاییم تاریک

خیال بودنت غریب است

این نگاه منتظر من

خیس شده از قطره های خیالت

چرا اشک مرا باور نداری ؟

اشک من حقیقی و

اشک آسمان فریب است !

 

                                      تنها ( میلاد )


 

[ دوشنبه 10 بهمن1390 ] [ 11:58 ] [ میلاد ] [ ]

خسته شدم از بس نوشتم و پاره کردم

خوب می دانم که

شعر من بی جان است

خوب می دانم که وزن در شعر من زندانی است

شعر من بهانه ای می خواهد

بهانه ای شبیه تو

خوب می دانم شعر من تهی است وقتی

وقتی تنها بهانه اش تنهایی است ...

                                     

 

تنها ( میلاد )
[ پنجشنبه 6 بهمن1390 ] [ 13:29 ] [ میلاد ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

به نام تنهاترین تنها ...

سلام دوستان . خوش اومدید . من در این وب برخی از اشعار زیبای شعرای معروف و هرزگاهی چند تا از دلنوشته های خودم رو قرار می دم . امیدوارم لذت ببرید .
دوستان