_ یکی بود یکی نبود ...
_ صبر کن مادربرزگ ! چرا همیشه یکی هست ولی آن یکی نیست ؟
مادربزرگ لبخند تلخی زد و گفت : «بزرگ شدی خودت می فهمی میلاد جان !»
کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدم ... کاش !
گاهی فکر می کنی نبودن ها سر آمده است ... چون یکی هست ... یکی آمده !
اما زهی خیال باطل ... گاهی بودن هم از جنس نبودن هاست ! شایدم چیزی بدتر از نبودن !
می خواستم بگویم :
"تا آخرش بمان ...
حالا که آمدی !"
اما نه !
حالا می گویم :
"برو ...
فقط برو ..."

هوایت را نفس می کشم این روز ها
پزشکان
از سرفه هایم
آلودگیش را تشخیص دادند
و کارشناسان
از اشک هایم
ابری بودنش را ...
خیالت لحظه ای هم رهایم نمی کند
سایه ام شده !
عجیب تر آن است که
غروب ها عجیب قد می کشد این سایه !!!
آری ...
خیالت قد می کشد و
دلم رنج !
هوای رنجی !
هوای رنجی دیگر چه صیغه ای است ؟!
خودمانیم ...
عجب هوای داری هاااا !!!
+ میلاد حقیقی
.: Weblog Themes By Pichak :.