X
تبلیغات
من و تنهایی ...
تاريخ : دوشنبه 23 اردیبهشت1392 | 17:15 | نویسنده : میلاد حقیقی

_ یکی بود یکی نبود ...

_ صبر کن مادربرزگ ! چرا همیشه یکی هست ولی آن یکی نیست ؟

مادربزرگ لبخند تلخی زد و گفت : «بزرگ شدی خودت می فهمی میلاد جان !»

کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدم ... کاش !


گاهی فکر می کنی نبودن ها سر آمده است ... چون یکی هست ... یکی آمده !

اما زهی خیال باطل ... گاهی بودن هم از جنس نبودن هاست ! شایدم چیزی بدتر از نبودن !


می خواستم بگویم :

"تا آخرش بمان ...

حالا که آمدی !"

اما نه !

حالا می گویم :

"برو ...

فقط برو ..."




تاريخ : یکشنبه 18 فروردین1392 | 9:5 | نویسنده : میلاد حقیقی

هوایت را نفس می کشم این روز ها

پزشکان

از سرفه هایم

آلودگیش را تشخیص دادند

و کارشناسان

از اشک هایم

ابری بودنش را ...


خیالت لحظه ای هم رهایم نمی کند

سایه ام شده !

عجیب تر آن است که

غروب ها عجیب قد می کشد این سایه !!!

آری ...

خیالت قد می کشد و

                              دلم رنج !


هوای رنجی !

هوای رنجی دیگر چه صیغه ای است ؟!

خودمانیم ...

عجب هوای داری هاااا !!!


+ میلاد حقیقی



  • تعبیر خواب
  • رفتن