شاگرد تنبل

دیگر نمی نویسمت! هر کس به چشمانم نگاه کند می خواندت...!

غمخوار

عقربه ی ساعتم ملک عذاب است امشب

باز دلت گرفت... سپیده ی صبح سرآب است امشب  

 

فریاد در گلو شکسته، درد را رسا می گویم

هر چه بر زبانم می رسد شعر ناب است امشب

 

من تشنه ی یک نگاه تو و تو از من سیری

هر چه می نویسم برایت بی جواب است امشب

 

غم به چشمانت نمی آید!  در کار این دنیا

آن چه که نیست ذره ای حساب و کتاب است امشب

 

از تمامِ تو فقط غمت را شریکم باش

باور کن همین برای من چون شراب است امشب

 

طاقتی برای دیدن اشک هایت ندارم

آخرین قافیه ام حلقه ی طناب است امشب!

 

+ میلاد حقیقی


برچسب‌ها: میلاد حقیقی, غزل معاصر
[ جمعه 2 خرداد1393 ] [ 12:38 ] [ میلاد حقیقی ] [ ]


سرطان عشق

دست نزن!

دست نزن به این غده های بدخیم خوش بین!

امید من بعد از تو به اینهاست...


چه درد لذت بخشی دارد 

                                 سرطان عشق!


+ میلاد حقیقی


برچسب‌ها: میلاد حقیقی
[ چهارشنبه 7 اسفند1392 ] [ 22:24 ] [ میلاد حقیقی ] [ ]


راز سکوت 2


جمعه ها غروب بی اختیار دلم می گیرد

دست خودم نیست از دست یار دلم می گیرد

 

مثل طفل صغیری بهانه گیر می شوم

گوشه گیر ، پریشان ، بی قرار ... دلم می گیرد

 

حوصله ی هیچ کاری ندارم و حتی من

از «عملیات گلعذار» دلم می گیرد

 

چشم به راه تقدیرم نشسته ام این روزها

آه که من از این دست انتظار دلم می گیرد

 

حیف که بسته است دستان مرا روزگار! حیف!

تا زمین  نیاویزم ب دار دلم می گیرد

 

از سکوت خود، دلم گرفته این جمعه هم

حرف بزن! از این سکوت خوار دلم می گیرد

 

جمعه ها غروب میلاد دیگریم انگار

در هوای یار، بی اختیار دلم می گیرد


+ میلاد حقیقی


برچسب‌ها: میلاد حقیقی, غزل معاصر
[ جمعه 20 دی1392 ] [ 17:0 ] [ میلاد حقیقی ] [ ]


سمر

سال هاست تک و تنها با غم در به دری می سازم

با دیوانگی ام، با تو(!)، با هر قدری می سازم

 

تنها می نشینم در غم غربت خویش در غزل

با مژگان سیاهت شب تیره تری می سازم  

 

بعد در نیمه های شب که کس دیگری بیدار نیست

از رخسار تو در آسمان شهر قمری می سازم

 

با آن یک نگاه در ظهر زمستان سرد دی ماه

از چشمان تو در یاد جهان سمری می سازم

 

از رونق که افتاد تابلوی خنده ی مونالیزا

می فهمی که از لبخند تو نقش سری می سازم

 

بی تاب و خمار در حسرت نوش لبت می سوزم

نیستی ببینی از تاب و تبم محشری می سازم 

 

کاری داده دستم پیچش موی تو در دست باد !

با هر پیچ و خمش سلسله وار اثری می سازم

 

امشب عاقبت از راز دلم پرده بر می دارم

می دانم دلت با من نیست و ... دردسری می سازم

 

بعدش  از چهارچوب و چهار پایه و چند متر طناب

در ستون حوادث فردا خبری می سازم ...

 

+ میلاد حقیقی 


برچسب‌ها: میلادحقیقی, غزل معاصر
[ یکشنبه 17 آذر1392 ] [ 21:23 ] [ میلاد حقیقی ] [ ]


کافیست بخندی


تو که دلت بگیرد

شهر از جنب و جوش می افتد...

 

خیابان ها را آب در بر می گیرد

و بلوار ها را غم !

 

برگ درختان

زیر پای عابران جان می دهند

و پاییز...

             پاییز خیال می کند کسی است !

 

بخند...

             بخند تا  کرک و پَرِ پاییزِ امسال هم بریزد!


+ میلاد حقیقی



برچسب‌ها: میلاد حقیقی
[ جمعه 10 آبان1392 ] [ 21:36 ] [ میلاد حقیقی ] [ ]